تبليغاتX
منتهاي حد تصور
 

 

 

بهش گفتم : همه گرفتارن!

فکر کرد چون خودش شاغله و من دانشجو( بخونید بیکار) میخوام بگم اگه مثل
سابق ماه به ماه همدیگرو نمیبینیم تقصیر اونه!
واسه همین گفت میخوای چند ساعت مرخصی بگیرم مثل قدیما با هم باشیم...

ولی منظور من این بود که هر کسی تو هر شرایطی که هست یه سری گرفتاری های مخصوص به خودشو داره
اصلا کی گفته آدم باید با دوستای قدیمش ، وقتی دیگه هیچ چیز مشترکی با هم ندارن دوباره رابطه داشته باشه؟!

بدم میاد از این آدمایی که همیشه می خوان خاطره ها رو زنده کنن!
یادم میاد حتی همون وقتا هم خیلی باهاش جور نبودم
فقط تو راه با هم بودیم
نه رشته مون یکی بود
نه علایقمون
نه اخلاقمون
و ...

دو تا آدم متضاد که با هم میرفتیم دبیرستان و برمیگشتیم
فقط به خاطر اینکه خونواده هامون اینطور خواسته بودن!!
تو همین مسیرم چه زجری میکشیدم!!!

...................!

 

امروز عجب هواییه!
نوره آفتاب چشمتو میزنه ولی بارون همه وجودتو خیس میکنه!
چه بویی داره این خاک!

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:36 توسط nobody |


 

 

 

به سالروز مرگ کسی نزدیک میشیم که خیلی ها بعد مرگش رفتن سراغ کتاب هاش!!
سراغ شناختنش
و خیلی ها بعد مرگش تازه فهمیدن هست

اما راستش  "قیصر امین پور " از معدود اشخاصی بود که تو زمان زنده بودنش هم بودند کسایی
که فهمیدنشو قدر داشتنشو دونستند.
حرف زیادی برای گفتن ندارم ، فقط از خودش خواستم یکی از کاراشو برای امروز انتخاب کنه!

 

 

 

گفتی غزل بگو ! چه بگویم ؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر میزند دلم به هوای غزل ، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست ، بال کو

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز سر آغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سوال و حوصله قیل و قال کو؟

 

                                           .:! روحش شاد !:.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 17:26 توسط nobody |


 

 

پاییز خوب است
هوا خوب است
اوضاع خوب است


باید به مرده‌ها روحیه داد که خاک همان قدر خوب است که هوا
باید به زنده‌ها روحیه داد که هوا همان قدر خوب است که خاک
باید به خاک روحیه داد که مرده‌ها همان قدر خوبند که زنده‌ها
باید به هوا روحیه داد که زنده‌ها همان قدر خوبند که مرده‌ها

روحیه خوب است
خاک خوب است
سرد خوب است

خاک همان قدر سرد است که هوا
خاک همان قدر راه گریز دارد که هوا
مرده همان قدر زنده است که زنده
زنده همان قدر مرده است که مرده

مرده یا زنده
همان قدر خوب است
همان قدر
است

تقدیر


سارا محمدی اردهالی

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 16:13 توسط nobody |


 

 

 

زمان بستر بي منتهاي بودن است و خاستگاه انديشه هاي نوپا ،  محفل انديشه هاي
جاويدان،زوال ناپذير و حتي منسوخ شده. با اين همه براي تسخير ساختن و دست يافتن
 به آرمان هايمان زمان را به پيشگاه بودن عرضه ميداريم و براي محکم ساختن پايه هاي
 ستون سترگ انديشه هامانزمان را چونان طفلي طفيلي ، بازيچه افکار آشفته مان ميکنيم.

ما مردمان روزگار نسيان زده ، حتي جبر را ، و تمام قوانين و بايد هاي تغيير ناپذير را،
 آن هنگامکه بر بلنداي مرتفع ترين برج فتح شده از خواسته هايمان خود نمايي ميکنند ،
 مشايعت به مرگي بايسته ميکنيم و آناني را که براي بودنشان تعريفي غير از آنچه در
 نهادمان حک شده است مي آوردند را شايسته اعطاي جايگاهي ميدانيم که به زعم خويش
در خور وجودشان است و آنسوق دادن به فرجامي خود خواسته ، خود ساخته و پيش از
موئد نيست.

چه کودکانه آناني را که از فهمشان عاجزيم ، مجنون مي ناميم و در خور ترحم و
چه محقانه وجودمان را از تنفر نسبت به آنها لبريز مي سازيم، چرا که آنان را چونان
 ياخته اي معيوب سزاوار مدفون ساختن در زير انبوهي از نام ها ميدانيم. و چه ساده لوحانه
 زمزمه هاي خود را باور ميکنيم که آنها در جذب نا هنجاري ها عزمي راسخ داشتند و
 آگاهانه و از روي اراده ، خود رابه دار حقيقت آويختند ؛ در حالي که هنوز خون گرمشان از
 سر انگشتان سردمان جاري استو جسد نامانوسشان طبع ظريفمان را منزجر ميکند.

با اين وجود، شايد زمان تنها گنجينه اي بي اعتبار و پايان نا پذير از انسان هاي دوست داشتني
 ايستکه روزي آن را تنها چيز ارزشمند زندگي شان ميدانستند

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 18:5 توسط nobody |


 

 

من از جنس رویش های صبحگاهی ام
از جنس نور،
نسیم ،
زیستن،
و دلبریدن

.....

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 15:10 توسط nobody |


 

 

شب،

نور،

حساسیت،

 

همین!

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 19:21 توسط nobody |


 

 

فرصتم اونقدر كمه و حرفام اونقدر زياد
كه فقط ميتونم بگم امروز وبلاگ 2 ساله شد.

باقي حرفا باشه براي وقتي كه هم زمان كافي داشته باشم
و هم حرفام براي گفتن آماده شده باشن...

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 20:2 توسط nobody |


 

 

سفید
 
                 صدای فاصله است
                 جلوه نهایت نیاز
                و رنگ دلبستگی


سکوت
 
               نوای پرتنش لحظه های سراسر التهاب رویش است
               و سادگی حرف های گم شده ام 
               و کودکی خواسته های به باد رفته ام 
               و شکایت  دل گرفته ام


              .......

             گناه واژه ها چیست
          وقتی بازیچه افکار پریشانم میشوند؟!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 16:48 توسط nobody |


 

 

 

چراغي مي افروزم
پيراهن شب آتش ميگيرد
اما
شب پهن شده است
با ادامه گيسواني تا غيب
مثل بهت
بر چارچوب در تكيه ميكنم
شب ادامه مي يابد
       تا نمي دانم!

 

     ... سلمان هراتی...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 18:59 توسط nobody |


 

 

دچار چه روزهای عجیبی شدم، روزهایی که هیچ وقت حتی تصور وقوعشو نمیکردم.
کلی اتفاق نامیمون که بودن یکی شون کافی بود تا از پا درم بیاره ، دست به دست هم دادن
تا با اعصاب من بازی کنند.

شدم شبیه یه آدم تارک دنیا...
همه دنیام شده یه پنچره ، یه تخت ، یه میز و یه کتابخونه که فقط نصفش سهم منه، با کلی آدم
که به قدر کافی شعور دارن که بفهمن از با من بودن و هم صحبت شدن با من چیزی عایدشون نمیشه...
ارتباطم با دنیا شده یه آسمون که وسعتش قد یه چشم انداز کوچیکه ، اندازه فاصله ای که چندتا گلدون
کوچیک می تونند از لبه پنجره ایجاد کنند.... شاید 10 سانت

از همین فاصله کوچیک می تونم سیاهی شبو وارد اتاق سردم کنم، نور ضعیف خورشیدو
مهمون غربت اتاقم کنم،میتونم ابرها رو به اندازه شکستگی های ناموزون قلبم تیکه تیکه کنم و
قسمشون بدم به روزهای سردی که برام ساختن تا تو قلب این روزهای گرم ، سرما رو وارد
مغز استخونم کنن و دوباره ببارن و دنیامو از عطر حضورشون معطر کنن.

این 10 سانت اونقدر بزرگ هست که  نیازم به دنیا رو برطرف کنه
تا بهم بفهمونه هنوز عالمی هست
هنوز همه چیز بر طبق روال سابق خودش در جریانه

نور وقتی از لا به لای گل های پشت پنجره رد میشه و باشیطنت خاص خودش وجودمو لبریز از
حضور میکنه ، نمی دونه چه زجری رو بهم تحمیل کرده.
دوباره یه روزه دیگه...
یه روز که پرمیشه از نگاه و سکوت و کتاب...
سکوتی که خستم نمیکنه اما داغونم میکنه
پر حرفیه کتاب هایی که روحمو فرسایش نمیده اما همه وجودمو نابود میکنه
و نگاهی که ...


دوباره تبدیل شدم به همون آدم خسته که از بشریت متنفره ... مخصوصا از خودش.
نمیدونم چرا...
مخم منهدم شده از بس فکر کردم، از بس افکار پریشون تو سرمه ...
مغزم گم شده تو یه مفهوم بی نهایت پوچ

        خسته شدم، این روزهای لعنتی چرا تموم نمیشن؟!!

 

 

۱. متن ادیت نشده

۲. الان که این چند خطو نوشتم همه وجودم خیسه از بارونی که از صبح مهمونم شده

بعده یه ساعت قدم زدن زیر بارون خواستم بنویسم!

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 13:20 توسط nobody |